
وقتی با گام های عجولت فاصله ها را بیشتر و بیشتر می کنی . . . وقتی با نگاه سردت موج تمنای دلم را می بینی و می روی . . . وقتی سایه ات در امتداد نگاهم محو می شود . . . وقتی باور می کنم که نیستی . . . حس می کنم چنگال های هولناک تردید را که بر قلبم هجوم می آورند و آتش غم را که از درونم زبانه می کشد . . . اما نمی دانم مرا چه می شود که وقتی غنچه کوچک لبخند به پاسخ ساعت ها بی قراریم بر لبان مهربانت می شکفد،دیگر نه آتشی است که بسوزاند و نه تردیدی که سست کند پاهای بی قرارم را . . . آسمان دلم چه پر ستاره می شود با تو!ای لحظه ها بنگارید این دریای پرخروش بی قراریم را . . . ای چشم ها نظاره کنید پاسخ انتظار هایم را . . . ای گوش ها بشنوید آواز دلنشین نگاه مهربانش را . . . ای ثانیه ها بایستید،از من مگیرید لحظه های خوش وصال را . . .
کاش انتظار دیدنی بود . . . شاید که می دیدی وسعت انتظار های بی جوابم را . . . کاش بی قراری نگاشتنی بود . . . شاید که می خواندی طومار بی قراری این دل بی پناهم را . . . کاش غم شنیدنی بود . . . شاید که می شنیدی این ناله های بی پایانم را . . .
شب است و پایان یک روز انتظار،انتظار و انتظار. . .پلک های خیسم را روی هم می گذارم به امید دیدن رویایت،نگاهت را به یاد می آورم.شوق در دلم جوانه می زند،خاطرم پر می شود از یادت،نگاهت،لبخندت . . . وای چه غوغایی است در درونم ! دلم بی قرار دیدنت می شود اما چه زود . . . چه زود سکوت سرد تنهایی،نبودنت را بر سرم فریاد می زند ! می خواهم چشمانم را بگشایم اما می ترسم . . . بودنت را با تمام وجود آرزو می کنم ! چشمانم را باز می کنم اما . . . باز هم تو نیستی ! کوه غم بر قلبم سنگینی می کند،نفس کشیدن چه دشوار است بی تو . . . بار دیگر پلک های خیسم را روی هم می گذارم به امید دیدن رویایت . . .
چشم هایت را که ببندی پشت ماه رویاهایت آن سوتر ستاره های آبی رنگ خاطره هایت،وسعت تیرگی مرا خواهی دید،اگر تیرگی ابر های غرورت بگذارد!چشم هایت را که ببندی در لا به لای بوته های لحظه هایت پای سپیدار بلند بی من بودن،نهایت رد پای عشق مرا خواهی دید،اگر غروب دلگیر احساست بگذارد!چشم هایت را ببند و لحظه ای سرت را به آرامش شانه هایم بسپار!!!
بی تو آرزوهایم گوشه خلوت دلم خمیازه می کشند،روزهای تنهایی ام در هیچ تقویمی ثبت نمی شوند و حس بی حسی بر نگاهم چنگ انداخته و چشمانم خیره به سراب انتظار مانده است.مگر چه قصوری کرده ام که حضورت را از لحظه هایم تبعید کرده ای؟!!!
من با تو هم قدم بوده ام آن گاه که سکوتت لبریز از حرف بود،من صدای تو را می شنیدم وقتی زلال نگاهت مرا با خود به چشمه سار پاک عشق می کشاند،برای با تو بودن بی بهانه دلتنگم!می دانی که شب ها شکوه انتظار را در طراوت مهتاب به نظاره می نشینم تا خورشید را برای آمدنت صدا کنم؟!بی ریا باش که من زیر باران حضورت سبز و روشنم.گل های باغچه بی تو پژمرده اند،آن ها را از یاد مبر!!!
روزگاری با غم دوری تو من ساختم
قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم
با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه
بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم
شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت
من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم
گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد
باز اما من برایت این نوا بنواختم
بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن
با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود
من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم
پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد
گویا جز تو همه دنیا به دور انداختم
هر شب در حسرت لحظه هایی که بی تو گذشت،دیدگانم پر از اشک می شوند،دلم می لرزد،رو به روی آینه می نشینم و به آواز غمگین ناله هایم گوش می دهم و از ظلمت شب پر می شوم.ولی با خیال آمدنت و شنیدن صدای قدم هایت روی جاده های سبز رویاء،چنان سبک می شوم که گویی بر امواج آرام دریا نشسته ام!!!
آن روزها نگاهم را با نگاهت می پوشاندم اما حالا رنگین کمان را به یک رنگیت ترجیح می دهم.تو مگر از کدام آسمان آمده بودی که به زمینی بودن من خندیدی؟!!! من فلسفه اشک هایم را می بافتم و تو چشم هایت را میان منطق خنده های کودکانه ات جا گذاشته بودی!!!خودت گفتی نیلوفرانه نوشته هایت را خواب دیده ام!خودت گفتی دست هایم در التهاب بی کسی سردند!فکر میکردم بی تابی دل برای توست!!!غافل از اینکه دلم عاشق آینه شده بود.یادت هست وقتی را که نبض پنجره با شعرهای من مهمان باران می شد و کنار اقاقی ها به تو می رسیدم؟!!! تو با لهجه کدام شب با من حرف زدی که فقط یک یار دلم برایت تنگ شد؟!!!...